دوباره روز از نو روزی از نو.....
اگه فکر کردی ......... اصلا این روزا فکر میکنی به من؟
به من که تو تاکسی چه جوری دستامو مشت میکنم که انگار کسی فشارشون میده...... به من که تو این شهر دراندشت دچار فتق خاطراتم......خاطراتی شیرین که برای ماندنشان مجبورم گریه کنم.......آخه میترسم یادم بره.......
نه دلم گرفته، نه غصه ته دلم جمع شده، نه غر دارم......
همه روزم به بشکن و خنده میگذره......
فرقم با قبل اینه که دیگه خیال پردازی ندارم....
دنیا یه کمی، فقط یه کمی اون روش رو بهم نشون داد و الان من موندم بدون اون همه رویایی که داشتم واسشون زندگی می کردم!
مثه تو هم ننشستم که معجزه شه،
نشستم دارم میشمارم....... نه که روزا رو یا سالها رو......
دارم خنده هامون و میشمارم ببینم میارزه که واسشون تنهایی گریه کنم یا نه.......
دنیا به خوبی قبلناست....... حتی خیلی چیزا بهتره
ولی نمیدونم چرا تو کم میخندی!
یک نسل خنده می خواهم از نژاد لبانت،
آرزوی بزرگیست؟
****
داشتیم از کوه میومدیم پایین،
رفتنه گفته بودم امروز همه چی خوبه، فقط بارون و رنگین کمون میخوایم....
داشتیم از کوه میومدیم پایین،
بارون اومد و رنگین کمون شد،
اون موقع بود که دیدم هنوز یه چیز دیگه هم میخوام،
واسه همین گفتم:
"یک نسل خنده می خواهم از نژاد لبانت،
آرزوی بزرگیست؟ "
دفعه بعد انگار روبه روی هایدای شریعتی رنگین کمون دیدیم،
داشتیم شیرهویج، هویج بستنی یا یه چیزی تو همین مایه ها می خوردیم
(هر چی بود دفعه اول و آخرم بود، البته نه که بد بوده باشه ها)
اونجا طوفان شد و بعدش رنگین کمون.......
میبینی هر کلمه ای که بگی بعدش ده تا پست خاطره است!
پ.ن.
هنوز میشنوم!
پ.ن.1
رجوع شود به همینی که هست!
شنبه 19 بهمن
۱۹.۱۱.۸۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر