۱۶.۱۲.۸۶

من ِ من


توی همه این اتفاقات نمیدونم چی میشه که من یکدفعه یک آدم دیگه میشم. یکدفعه وسط سختی نرم میشم؛ وسط شادی غمگین؛ وسط غم شاد. اون لحظه یا نمیخوام به روم بیارم که رفتارم ناباورانه بود؛ یا واقعا حالیم نیست که رفتارم ناباورانه بوده. فکر میکنم من لایه های شخصیتی متفاوتی دارم که گاه گاه اطرافیانم رو غافلگیر میکنه و وقتی همپوشانی و تعادلش به هم میخوره؛ یک لایه بدجور میزنه بیرون و تعجب همه و خودم رو انگیخته میکنه!


با هرکس یه جور، با هرکس یه حرف......

یه مشت غرور انباشته، بدون اپسیلونی منطق..........

یه دادگاه درونی بی وجدان برای حکم دادن به هر کسی جز خودم.......

یه ایمان کاذب به هرچیزی که می دونم یا دارم.......

انقدر بر هم نهش رفتارهام با آدم ها به صفر نزدیکه که برآیند گیری در جمع های بالای 3 نفر رو جزو مسائل NP بی خیال میشم.......

اپسیلون در جمع دوستای رودرواسی دار: Nicest, Coolest, Happiest and Ever Active

اپسیلونی که پا تو خونه میذاره: رئیس ... عاقل... پر ادعا ...و شاید دل رحم

اپسیلونی که به دوستای نزدیکش میرسه: منطقی ... کارامد ... باهوش و بدون شک موفق

اما اپسیلونی که با تو هست: گنگ.... مبهم... ساکت... بچه... ننر... لوس... بیخیال.... پوچ.... بیهوده.... خالی... بدون حرف....هیچی برای گفتن نداره.... حرفش نمیاد... نمیدونه ازت چی میخواد... نمیدونه ازش چی میخوای.... بهونه گیر... کوچیک.... شاید هم حقیر.... بی خیال.... ساده.... شاید هم مچل..... دلش خوش.... خودشو برات حاضره به هر آب و آتیشی بزنه.... وقتی احساس کنه بهش کم توجه میشه بی مهابا گریه اش میگیره.... تلخ میشه.... دنبال سوژه است تا با تو دعوا کنه.... تا حالتو بگیره.... تا بهت بفهمونه که حالیشه.... بهت اثبات کنه تو نمیتونی... نمیتونی آروم نگهم داری... دلش میخواد بچه باشه و تو مثل آدم بزرگها باهاش رفتار کنی... بهونه های بچه گونه بگیره و تو براش دلیل بیاری و قانعش کنی اشتباه میکنه... دلش میخواد نق بزنه... زر بزنه... تلخ بشه و تو آرومش کنی... بی هیجان... منتظر.... همه دنیا به کنار... دلش میخواد تو تحملت بالا باشه اونقدر که بتونی نازشو بخری و بگی حق با اونه.... بگی هواشو داری و حواست به احساساتش هست.... بگی دوستش داری حتی اگه واقعن نداری... حتی اگه با خودت فکر میکنی این چرا اینجوری شده؟ چرا اون چیزی که قرار بود باشه نیست؟ چرا اینقدر متفاوته... دلم میخواد با تو متفاوت باشم... و از اینکه اونطور که باید بهم توجه نمیکنی دلگیر نشم... دلم میخواد همه گناهاتو نادیده بگیرم و همیشه تبرئه ات کنم و برای هر کارت یک دلیل خوب بتراشم.... دلم میخواد تو بهترین باشی...
همین!



پنج شنبه 16 اسفند

۱ نظر:

ناشناس گفت...

Once upon a time there was this guy
a normal kid ,, like... you know any other ones you see in street,, passing by you every day
if you ask different people they would say different thin about him
one would say yehh ,,, I know him good kid
the other one would say yeh samar guy..
I dont know he is weird..
someone may say he is the guy your mother warned you
someone may say he is nothing
someone may say he is everything
the reality is it doesn't matter what people are saying..
The hero of our story has something.
something that follows him,, every where any time. no body knows what is it, but people feel it..he felt it too.
a weired feeling of power ... strong power,, a guide .. a Path.
He was born as a dreamer . a big dreamer, dream was his life,,, dream was his . they were same body.
Dream helped him to live.. to fight to stand ,, to take the punches to get kicked and stand up again.
Life is hard for dreams .. sometimes their life is short .. very short .. some of them just live for seconds in the eyes of a street kid behind the trafic lights between luxury cars.
born there lived there and died
her life was as short as an epsilon
but this little dream did a lot. she pumped new blood to his mind
to his muscles
a new excitement
a new hope
a deep breath
all in 3 second

go back to our own story
It was just matter of time
he knew it from experience.
that he will happen .he will happen soon.. he will become a reality..
The guide was always there..
one thing was funny
sometimes he got what he wanted, it was like he needed a mirror to see that know he has what he wants,,, sometimes you even can not rely on mirrors ,, you dont believe them
but don't worry you believe it soon
very soon
to be honest with you no body knows the end of his story ... people say he got what ever he wanted,,, exactly what he wanted.. nothing less nothing more .. All of his life ... it doesn't mean he had easy life... but he got what he wanted..
Nobody knows the secret.. even he didn't know why and how.. but he new it happens

first he was the dream .. later he was the reality