۲۰.۱۲.۸۶

تازگی ها



از چشم تان آن قدر دورم تازگي ها
آن قدر دلتنگ حضورم تازگي ها
مثل خياباني پر از حس زمستان
چشم انتظار يک عبورم تازگي ها
تو روبرويم هستي و دلتنگ هستم
يک قاب سرد سوت و کورم تازگي ها
عادت ندارم ساکت و سنگين بمانم
زخمي تر از زخم غرورم تازگي ها
از تو چه پنهان... تازگي ترديد دارم
از جنس سنگم يا صبورم تازگي ها
تو در اتاق ساده اي از کودکي ها
غرق عبوري و مرورم تازگي ها
گفتي صبوري کن،صبوري کن،صبوري
کو " طرفه خاکي " من صبورم تازگي ها



دوشنبه 20 اسفند

۱۶.۱۲.۸۶

من ِ من


توی همه این اتفاقات نمیدونم چی میشه که من یکدفعه یک آدم دیگه میشم. یکدفعه وسط سختی نرم میشم؛ وسط شادی غمگین؛ وسط غم شاد. اون لحظه یا نمیخوام به روم بیارم که رفتارم ناباورانه بود؛ یا واقعا حالیم نیست که رفتارم ناباورانه بوده. فکر میکنم من لایه های شخصیتی متفاوتی دارم که گاه گاه اطرافیانم رو غافلگیر میکنه و وقتی همپوشانی و تعادلش به هم میخوره؛ یک لایه بدجور میزنه بیرون و تعجب همه و خودم رو انگیخته میکنه!


با هرکس یه جور، با هرکس یه حرف......

یه مشت غرور انباشته، بدون اپسیلونی منطق..........

یه دادگاه درونی بی وجدان برای حکم دادن به هر کسی جز خودم.......

یه ایمان کاذب به هرچیزی که می دونم یا دارم.......

انقدر بر هم نهش رفتارهام با آدم ها به صفر نزدیکه که برآیند گیری در جمع های بالای 3 نفر رو جزو مسائل NP بی خیال میشم.......

اپسیلون در جمع دوستای رودرواسی دار: Nicest, Coolest, Happiest and Ever Active

اپسیلونی که پا تو خونه میذاره: رئیس ... عاقل... پر ادعا ...و شاید دل رحم

اپسیلونی که به دوستای نزدیکش میرسه: منطقی ... کارامد ... باهوش و بدون شک موفق

اما اپسیلونی که با تو هست: گنگ.... مبهم... ساکت... بچه... ننر... لوس... بیخیال.... پوچ.... بیهوده.... خالی... بدون حرف....هیچی برای گفتن نداره.... حرفش نمیاد... نمیدونه ازت چی میخواد... نمیدونه ازش چی میخوای.... بهونه گیر... کوچیک.... شاید هم حقیر.... بی خیال.... ساده.... شاید هم مچل..... دلش خوش.... خودشو برات حاضره به هر آب و آتیشی بزنه.... وقتی احساس کنه بهش کم توجه میشه بی مهابا گریه اش میگیره.... تلخ میشه.... دنبال سوژه است تا با تو دعوا کنه.... تا حالتو بگیره.... تا بهت بفهمونه که حالیشه.... بهت اثبات کنه تو نمیتونی... نمیتونی آروم نگهم داری... دلش میخواد بچه باشه و تو مثل آدم بزرگها باهاش رفتار کنی... بهونه های بچه گونه بگیره و تو براش دلیل بیاری و قانعش کنی اشتباه میکنه... دلش میخواد نق بزنه... زر بزنه... تلخ بشه و تو آرومش کنی... بی هیجان... منتظر.... همه دنیا به کنار... دلش میخواد تو تحملت بالا باشه اونقدر که بتونی نازشو بخری و بگی حق با اونه.... بگی هواشو داری و حواست به احساساتش هست.... بگی دوستش داری حتی اگه واقعن نداری... حتی اگه با خودت فکر میکنی این چرا اینجوری شده؟ چرا اون چیزی که قرار بود باشه نیست؟ چرا اینقدر متفاوته... دلم میخواد با تو متفاوت باشم... و از اینکه اونطور که باید بهم توجه نمیکنی دلگیر نشم... دلم میخواد همه گناهاتو نادیده بگیرم و همیشه تبرئه ات کنم و برای هر کارت یک دلیل خوب بتراشم.... دلم میخواد تو بهترین باشی...
همین!



پنج شنبه 16 اسفند

اشتباه

او گفت خاطرت هست به تو نگاه کردم
آنشب به خاطر تو کلی گناه کردم
گفتی چطور زیبا، چیزی شده مگر؟ گفت:
قدری شبیه اویی ؛ من اشتباه کردم


چهارشنبه 15 اسفند

۱۴.۱۲.۸۶

شبانه

با چشمان ِ تو
مرا به الماس ِ ستاره ها نیازی نیست.
با آسمان
بگو!


سه شنبه 14 اسفند

۱۳.۱۲.۸۶

Hmmmm


مگذار بپذیرم که در یگانگی و در پیوند روح های راست و با وفا اشکالات و موانعی راه می یابد؛ آن عشق که عشق نیست که وقتی به بی ثباتی یا تغییری برمی خورد، تغییر می پذیرد یا با آنکه دل می کند خم و منحرف می شود و او نیز دل بر می کند.
خیر، عشق آن نشان و نشانه ثابت و پابرجای دریاست که به طوفان ها می نگرد و هرگز تکان نمی خورد و متزلزل نمی گردد؛ او برای هر کشتی سرگردان ستاره ایست که هرچند ارتفاع آن اندازه گرفته می شود ولی ارزش آن ناشناس و نشناخته است.
عشق بازیچه و ریشخند زمان نیست اگرچه لب ها و گونه های سرخ فام به درون دایرهء داس ِ سرکج ِ زمان می افتند؛ ولی عشق با ساعات و هفته های کوتاه و زودگذر تغییر نمی پذیرند، بلکه حتی تا دم روز رستاخیز و داوری زنده و باقی می ماند.
اگر اینکه من می گویم خطا و زلالت است و علیه من ثابت گردد ، نه من هرگز شعر گفته ام و نه هرگز هیچ کس عاشق شده است.
***شکسپیر***


دوشنبه 13 اسفند