۱۶.۱۱.۸۶

نازهای آهنین


عجب دور و زمونه ای شده ها....
قبلنا ناز کردن یه فعالیتی بود که به قشر خاص و لطیفی از جامعه بر می گشت؛ ولی الان ماشالا هر کی از راه می رسه یه کوهستان ناز داره!
حالا ناز شدن پسرا که مقوله ای :-& آوره بماند ............. اینکه یه مجموعه ای ازآهن و فولاد بیاد واست ناز کنه خیلی حرص داره.....
آخه این چند وقته یه تیکه آهن 4 چرخه همچین گذاشتمون سر کار..................جاتون خالی!
اون موقعی که تهران از برف تعطیل شد ماشین های باهوش ما هم سریع فهمیدن و خودشون و تعطیل کردن و اصلا به روی مبارک هم نیاوردن که شاید آدم کار داشته باشه.....
جالب تر این که انگار هر چی این ماشین ها گرونتر شن نازشون بیشتر هم میشه!
تو اون برف و سرمای خفن خوب گفتیم تقصیر خودمونه ( آخه ماشین رو تحویل نگرفیم و گذاشتیمش تو بخش غیر مسقف حیاط) بعدش دیگه نمی دونم چی شد که یهو حیا کرد و عین موتور هواپیما شروع به کار کرد!!

یه چند روزی حسابی خوشحالمون کرد تا اینکه یه روز که یادم نیس صبح بود یا شب دوباره شروع کرد به ناز کردن........ تا جایی که بابا و دادا فنی کار ما هم از پس این همه ناز برنیومدن!
کار به آدم های این کاره تر رسید و ما هم بالاخره فهمیدیم اشتراک ایران خودرو یعنی اینکه یه آقاهه میاد خونتون و کلی تلاش می کنه که از هر راهی شده دل این اعجوبه ناز و ادا رو نرم کنه ولی زهی خیال باطل..........
اگه به یه پیت حلبی اون قدر ور رفته بودن یه قری میداد که این بچه پر ناز و نوز ما(!!!!!!) استارت هم نخورد.......
اینجوری بود که بابا تصمیم گرفتن با استفاده از روش های تربیتی آدمش کنن :->
و چنین بود که نازنازی ما با ignore دسته جمعی از سوی همه اعضای خانواده قرار روبه رو شد و دیگه دریغ از یه نگاه که بهش بشه ( بیچاره چه زجری کشیده)
تا اینکه سه روز پیش نمیدونم بابا از سر دلتنگی یا دلسوزی هم که بود رفت یه نگاه زیرچشمی بهش کرد (نمیدونم روش شده تو چشای بابا نگاه کنه یا نه) و بعدش یه استارت و بعدش چشمای من که از صدای ماشین باز شد!

:-O

البته اصلا فکر نکنین که به این زودی دست از ناز برداشت چون میدونست که تابلو میشه............ واسه همین یه چراغیشو قرمز کرد که بگه من هنوزم ناز دارم و بکشید!
ولی بابا گول نخورد که........ فقط به علی گفت که ببرش دکتر!
علی هم نه که با 10 (9-) سر عائله نمیرسید ناز ایشونم بکشه تلاش کرد یه تایمی واسش خالی کنه ...........
قرار بود امروز برن دکتر ...... که نازنازی دیگه دیشب از ترس آمپول یا خودشیرینی یا هر ادای جدیدی که داشت عین قرقی روشن شد و دیگه هیچ لپیش گل ننداخت و ......
ولی بابا گول نخورد که......بازم تاکید کرد که دکتر سر جاشه....... حالا هر چی هم که اعجوبه ملاحت صداشو ریز کرد که بابا دلش رحم بیاد دیگه اثر نداشت!
امروز از صبح رفتن دکتر ، علی هم به دکترش که آشنا بود سفارش کرد که چندتا آمپول ویتامین الکی هم شده بهش بزنن که دیگه ادا در نیاره!


حالا همه اینا که گفتم فکر نکنین می خواستم از محصولات وطنی خرده فنی بگیرم....... فقط می خواستم به آقای منطقی گوشزد کنم که بچه هاشون رو یه کم بهتر تربیت کنن! ( بابای من درسته که خیلی کارشو بلده ولی چند تا بچه تربیت کنه آخه!)

نتایج:
-در حدی که نازتون رو می خرن ناز کنین
-بهترین راه واسه اهلی کردن بچه بی اعتنایی یه
-وقتی تو مرحله بی اعتنایی هم هستین بچه رو زیر نظر بگیرین
-و آخر
تو زمستون ماشیناتونو نذارین روش یه متر برف بشینه بعد که یخ زد به کارخونش فحش بدین!

پ.ن:
  • امروز جایزه های جشنواره خوارزمی رو دادن! (خوب زیاد به ما ربطی نداشت، قرار نبود جایزه بگیریم ولی شاید یه روز خواستیم بگیریم)
  • هنوز نمی دونم سرانجام Super Tuesday چی شده که در موردش چیزی بگم!
  • فردا بعد یه عمری می خوام برم دفتر روزنامه سر بزنم!
  • من تازه فهمیدم انجیر دوست دارم!
  • هی می خوام غر نزنم نمیشه.......... خوب تایپ فارسی سخته! :(
  • انتظار زندگی رو قشنگ تر می کنه حتی اگه واسه چیزی باشه که میدونی چیه....... حتی اگه موضوع فیلمی که قراره دستت برسه رو هم بدونی(و حتی بدونی فرانسویه با زیرنویس انگلیسی)!
  • امروز ظهر تو راه برگشتن از کلاس واسه اولین بار یخ زدن رو حس کردم....... سرد بوداااااااا!
  • خیلی از اینکه دیگه دیر به کلاس نمی رسم حال می کنم!
  • Dieu Merci


سه شنبه 16 بهمن

۱ نظر:

ناشناس گفت...

عاليه