۲۴.۶.۸۷

این داستان ادامه دارد

I need a stress reliver........ A kind of cure for an unknown fear.........
یکشنبه 24 شهریور

۱.۶.۸۷

این حال ِ من ِ بی توست!




آیم لاست ویثوت یو !



چمعه 1 شهریور

۲۹.۵.۸۷

همینی که هست!

وقتی سر حال نیستی نمیتونم خودم و گول بزنم که نفسم مثه همیشه میره و میاد!
اینجا یه بغضی گیر کرده که چاره اش فقط خنده توئه!




سه شنبه 29 مرداد

۲۰.۵.۸۷

نوعی دیگر!

سر جیمز جینز، فیزیکدان، اخترشناس و ریاضی‌دان انگلیسی:

ما در چنین جهانی اتفاقن وارد شده‌ایم، اگر نه دقیقن به اشتباه، دست کم در نتیجه‌ی آنچه به معنای دقیق کلمه ممکن است بتوان یک تصادف توصیف‌اش کرد. کاربرد چنین کلمه‌ای نباید باعث تعجب شود که پس چرا زمین ما وجود دارد، زیرا تصادف روی خواهد داد، و اگر جهان به قدر کافی ادامه پیدا کند، در گذر زمان هر اتفاق قابل تصوری ممکن است بیفتد. به نظرم هاکسلی بود که گفت: شش میمون اگر میلیون‌ها میلیون سال بدون دخالت هوش، ناشیانه با ماشین تحریری تایپ کنند، تردیدی نیست که سرانجام تمام کتاب‌های موزه‌ی انگلستان را خواهند نوشت. اگر آخرین صفحه‌ای که یکی از میمون‌ها تایپ کرده بررسی کنیم و دریابیم که در ناشی‌گری کورکورانه‌اش اتفاقن غزلی از شکسپیر را نوشته، حق داریم که آن را تصادفی چشمگیر بدانیم.
مجله‌ی شهروند امروز. شماره‌ی 51. صفحه‌ی 37

  • Tu est d`homme plus adorable que je connais.......Alors, Bonne Anniversaire mon heros
  • Merci pour etre mon frere

یکشنبه 20 مرداد

۱۸.۵.۸۷

روز - شب - روز

این است رسم روزهای ما که تنها، ستاره، امیدمان باشد و روز بهانه ای برای رسیدن شب......
و شب این عیار هزار تو ، دیگر برای پوشاندن ستاره مان جایی ندارد.....
من از بی جایی نمی ترسم که هنوز روز هست!




پنج شنبه 17 مرداد

۱۴.۵.۸۷

گلایه

کلا اتوبوس جزو چیزایی یه که آدم و زود نمک گیر می کنه....... یعنی اگه 10 دقیقه منتظرش بمونی دیگه پا نمیشی بری چون هر لحظه امکان داره که بیاد....... ولی بعضی آدما هیچ جوری نمک گیر نمیشن...... حتی اگه سالها منتظر مونده باشن.....یعنی جدی یادشون میره؟



دوشنبه 14 مرداد

۱.۴.۸۷

تمام ناتمام من

شروع فصلی که خیلی هم دوسش نداری دلیل کمی واسه دوباره نوشتن نیست...

میگم اول تیر مثه اول دی نیست؟؟؟ یعنی بلندترین روز سال نیست؟؟؟
در هر صورت من که در بلندترین روز سال (شایستی بود، کی میدونه) استراحت خنکی کردم....... :-)




پ.ن :

همه همه دنیا رو میتونم قورت بدم.......
ترسیدی؟
:->



شنبه 1 تیر

۱۷.۲.۸۷

همین

وقتی چیزای گفتنی زیاد میشه، ترجیح میدی ساکت شی.....


سه شنبه 18 اردیبهشت

۲۰.۱۲.۸۶

تازگی ها



از چشم تان آن قدر دورم تازگي ها
آن قدر دلتنگ حضورم تازگي ها
مثل خياباني پر از حس زمستان
چشم انتظار يک عبورم تازگي ها
تو روبرويم هستي و دلتنگ هستم
يک قاب سرد سوت و کورم تازگي ها
عادت ندارم ساکت و سنگين بمانم
زخمي تر از زخم غرورم تازگي ها
از تو چه پنهان... تازگي ترديد دارم
از جنس سنگم يا صبورم تازگي ها
تو در اتاق ساده اي از کودکي ها
غرق عبوري و مرورم تازگي ها
گفتي صبوري کن،صبوري کن،صبوري
کو " طرفه خاکي " من صبورم تازگي ها



دوشنبه 20 اسفند

۱۶.۱۲.۸۶

من ِ من


توی همه این اتفاقات نمیدونم چی میشه که من یکدفعه یک آدم دیگه میشم. یکدفعه وسط سختی نرم میشم؛ وسط شادی غمگین؛ وسط غم شاد. اون لحظه یا نمیخوام به روم بیارم که رفتارم ناباورانه بود؛ یا واقعا حالیم نیست که رفتارم ناباورانه بوده. فکر میکنم من لایه های شخصیتی متفاوتی دارم که گاه گاه اطرافیانم رو غافلگیر میکنه و وقتی همپوشانی و تعادلش به هم میخوره؛ یک لایه بدجور میزنه بیرون و تعجب همه و خودم رو انگیخته میکنه!


با هرکس یه جور، با هرکس یه حرف......

یه مشت غرور انباشته، بدون اپسیلونی منطق..........

یه دادگاه درونی بی وجدان برای حکم دادن به هر کسی جز خودم.......

یه ایمان کاذب به هرچیزی که می دونم یا دارم.......

انقدر بر هم نهش رفتارهام با آدم ها به صفر نزدیکه که برآیند گیری در جمع های بالای 3 نفر رو جزو مسائل NP بی خیال میشم.......

اپسیلون در جمع دوستای رودرواسی دار: Nicest, Coolest, Happiest and Ever Active

اپسیلونی که پا تو خونه میذاره: رئیس ... عاقل... پر ادعا ...و شاید دل رحم

اپسیلونی که به دوستای نزدیکش میرسه: منطقی ... کارامد ... باهوش و بدون شک موفق

اما اپسیلونی که با تو هست: گنگ.... مبهم... ساکت... بچه... ننر... لوس... بیخیال.... پوچ.... بیهوده.... خالی... بدون حرف....هیچی برای گفتن نداره.... حرفش نمیاد... نمیدونه ازت چی میخواد... نمیدونه ازش چی میخوای.... بهونه گیر... کوچیک.... شاید هم حقیر.... بی خیال.... ساده.... شاید هم مچل..... دلش خوش.... خودشو برات حاضره به هر آب و آتیشی بزنه.... وقتی احساس کنه بهش کم توجه میشه بی مهابا گریه اش میگیره.... تلخ میشه.... دنبال سوژه است تا با تو دعوا کنه.... تا حالتو بگیره.... تا بهت بفهمونه که حالیشه.... بهت اثبات کنه تو نمیتونی... نمیتونی آروم نگهم داری... دلش میخواد بچه باشه و تو مثل آدم بزرگها باهاش رفتار کنی... بهونه های بچه گونه بگیره و تو براش دلیل بیاری و قانعش کنی اشتباه میکنه... دلش میخواد نق بزنه... زر بزنه... تلخ بشه و تو آرومش کنی... بی هیجان... منتظر.... همه دنیا به کنار... دلش میخواد تو تحملت بالا باشه اونقدر که بتونی نازشو بخری و بگی حق با اونه.... بگی هواشو داری و حواست به احساساتش هست.... بگی دوستش داری حتی اگه واقعن نداری... حتی اگه با خودت فکر میکنی این چرا اینجوری شده؟ چرا اون چیزی که قرار بود باشه نیست؟ چرا اینقدر متفاوته... دلم میخواد با تو متفاوت باشم... و از اینکه اونطور که باید بهم توجه نمیکنی دلگیر نشم... دلم میخواد همه گناهاتو نادیده بگیرم و همیشه تبرئه ات کنم و برای هر کارت یک دلیل خوب بتراشم.... دلم میخواد تو بهترین باشی...
همین!



پنج شنبه 16 اسفند

اشتباه

او گفت خاطرت هست به تو نگاه کردم
آنشب به خاطر تو کلی گناه کردم
گفتی چطور زیبا، چیزی شده مگر؟ گفت:
قدری شبیه اویی ؛ من اشتباه کردم


چهارشنبه 15 اسفند

۱۴.۱۲.۸۶

شبانه

با چشمان ِ تو
مرا به الماس ِ ستاره ها نیازی نیست.
با آسمان
بگو!


سه شنبه 14 اسفند

۱۳.۱۲.۸۶

Hmmmm


مگذار بپذیرم که در یگانگی و در پیوند روح های راست و با وفا اشکالات و موانعی راه می یابد؛ آن عشق که عشق نیست که وقتی به بی ثباتی یا تغییری برمی خورد، تغییر می پذیرد یا با آنکه دل می کند خم و منحرف می شود و او نیز دل بر می کند.
خیر، عشق آن نشان و نشانه ثابت و پابرجای دریاست که به طوفان ها می نگرد و هرگز تکان نمی خورد و متزلزل نمی گردد؛ او برای هر کشتی سرگردان ستاره ایست که هرچند ارتفاع آن اندازه گرفته می شود ولی ارزش آن ناشناس و نشناخته است.
عشق بازیچه و ریشخند زمان نیست اگرچه لب ها و گونه های سرخ فام به درون دایرهء داس ِ سرکج ِ زمان می افتند؛ ولی عشق با ساعات و هفته های کوتاه و زودگذر تغییر نمی پذیرند، بلکه حتی تا دم روز رستاخیز و داوری زنده و باقی می ماند.
اگر اینکه من می گویم خطا و زلالت است و علیه من ثابت گردد ، نه من هرگز شعر گفته ام و نه هرگز هیچ کس عاشق شده است.
***شکسپیر***


دوشنبه 13 اسفند

۴.۱۲.۸۶

Hier et Demain


این یه نوشته خصوصیه ، می تونین نخونین!
***************************



_تولد تو برای خودت یک لحظه است ، برای دیگری دردی لذت بخش .......
اما برای من زندگی است.



_زندگی تو برای خودت داستانی است، برای آسمان کلمه ای .......
اما برای من اسطوره ای است.


_داستان تو هر چه هست ؛ برایم یلدا نمی گذارد.


_یلدای تو یعنی تمام شدن تنهایی...


پ.ن:
  • من شطرنجی ام.......از بزرگی تو و کوچکی خودم
  • دلم تنگ شده...
  • روزهایم در منتهای نارنجی می گذرد!
  • دلم خیلی تنگ شده.........
  • بی موضوع که نمی شد نوشت و تولد تو آخر هر چی موضوعه!
  • دلم.............................................
  • خدا رو به خاطر بودنت شکر


شنبه 4 اسفند

۲۰.۱۱.۸۶

انقلاب اپسیلون ها

(اصلا الان منتظر یه متن سیاسی نباشین که مرا صد دل از این خوبان جدا نیست!!!)

****************************************

انقلاب به اصطلاح فجری ما تا حالا سه نسل و درگیر کرده که ما اصلا به دوتای اول کار نداریم....


ولی اوضاع واسه ما فرق میکنه.......از همون بچگی که نیمه دوم بهمن میشد آرزوم بود که دوباره انقلاب شه، نه اینکه فکر کنین عجب اپسیلون روشن فکری بودم تو دوران طفولیت ها، مسئله این بود که با اون تریپ تعطیلی اجتماع حال میکردم
( که خدا رو شکر الان هم به بهترین نحو به آرزوم رسیدم!)

یه کم که گذشت و از طفولیت به طفلیت رسیدم و دیگه حالیم بود کی رفت و کی اومد. بازم سرگرمی های بهمنی سر جاش بود؛ یه 10 روزی کلاسا تق و لق ، ما هم که بچه معروف مدرسه( البته نه واسه خوشگلی و ... بلکه از نظر حضور بابا اینا در انجمن و ...) و هزار جور بازی و ادا اطوار داشتیم مثه گروه سرود و نمایش و ....و فکر هم می کردیم که انقلاب یه چیز مهمی بوده در حد اهمیت سرود ما تو جشن!
بعدا که هنوزم دنیا واسمون گل و بلبل بود و کلمات زشتی مثه کل کل رو بلد شده بودیم سر تزئینات کلاس با کاغذ رنگی و چیزای جیگول وینگول با بقیه کلاسها رقابت می کردیم!!!!
تو دبیرستان هم اگرچه وقتی یکی میومد واسمون حرف بزنه (آقای متشخصی چیزی) همش ابروهامونو مینداختیم بالا که اینا رو نیگا ، معلوم نیس چه فازی گرفتن که هنوز سرخوشن.........ولی همیشه نسبت به ادامه برنامه، خوردن آب میوه و یه 22 بهمنی که اینور و اونورش بشه یه شمال رو ردیف کرد رضایت خاطر داشتیم.


اونا که گذشت.......................

الانا اگرچه نه تعطیلیش محسوسه، نه هیجانش، و نه هیچ چیز دیگه ولی هنوزم یه حس نوستالژیک از اون روزها مونده که منو نسبت به فهمیدن یه اپسیلون اطلاعات اضافه از اتفاق هایی که افتاده تشویق می کنه...................

همش هم همین نیست

تو کشور نیمچه دپسرده ما، همین که 2 روز پرچما رنگی بشه ، از در و دیوار آهنگای شاد بزنه بیرون و یه تعطیلی هم پشت بندش؛ یعنی مردم شادند و این یعنی خوب .................البته خیلی ها هم این روزا رو به یاد خاطرات 30 سال پیششون می گذرونن که جزو نسل 1 و 2 محسوب می شن و قرار نیس الان در موردشون چیزی بگیم!

بعد اینکه برنامه های صدا و سیمای ایران هم تغییر اساسی می کنه........
یه turn to our back واقعی رو می بینیم، جدا از شیرینی دیدن امثال پرستویی در دهه 50 و زنده شدن خاطره خیلی ها که الان نیستن ، به یه واقعیتی میرسیم که ماها از همون اولم استعداد فیلم سازی نداشتیم.........ضمنا خدایی به نسبت اون موقع بهتر شدیم دیگه!!!! ( من کشته و مرده تیتراژ های آخر این فیلم هام) D:

تازگی ها هم شاید دیده باشین که یه سری فیلم های جالب غیر تکراری از اون زمان ها پخش می کنن......مثلا امشب مصاحبه با فردین رو پخش کردن که از اوضاع بد سینماها می نالید!

ولی نمیشه خیلی هم دیگه آدم چشماشو ببنده و یه سری تفکرات رو که به اسم سریال به خورد آدما می دند رو نادیده بگیره........ تو یکی از این امسالی ها یه مصدق درست کرده بودن که آدم نسبت به غرض ورزی صاحبان رسانه 2 زار شک هم نمی کنه....... حداقل انقدره تلبلو نباشین که یه اپسیلون ِ مصدق نشناس هم حالیش شه!

یا اینکه تو بخش های خبری میان میگن سال 57 استان سیستان بلوچستان 3 متر جاده داشت الان 30 متر! اون وقت حتی یه اپسیلونی مثه من ادعا می کنه که این چیزا با طرح تکامل تدریجی داروین هم شکل می گرفت....... هدفی که با خواستن یه ملت تحقق پیدا کرده باشه برای هر عقل سلیمی مقبوله، مخصوصا واسه ایرانیا که فکر کنم اولین و آخرین Team Work موفقشون بوده باشه؛ پس لطفا انقدر این ملت گوسفند رو خر نکنین! (تابلوئه که نباید ادامه بدم چون دارم حس نزدیکی به مقامات قضایی رو پیدا می کنم!)

در هر صورت کار مردم ما انقدر برام ارزشمند هست که نسبت بهش مثبت فکر کنم و سر تسلیم نسبت به خواسته هاشون فرود بیارم.........


امیدوار باشم که مردم مون دوباره اون همه با انگیزه بشن و یادشون بیفته مبارزه تنها راه زندگیه!




  • Je suis malade et ne suis alee a la classe aujourd'hui

  • Je n`ai pas de fonte de Francais et c`est por quio le orthographe n`est pas totalement correct

  • en tout cas Dieu Merc



شنبه 20 بهمن

۱۹.۱۱.۸۶

اپسیلون درددار



  • Dieu Merci


جمعه 19 بهمن

۱۷.۱۱.۸۶

روزِ پرِ اپسیلون



امروز و شرمنده
آخه بعد کلاس رفتم دفترانقده حرف زدما گلوم گرفته دیگه نمی تونم حرف بزنم؛ آخه بس که حرف نزدم گلوم عادت نداره!
دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده بودا.......
جای جدیدشون کلی دوره، کلی بد مسیره واسه من، کلی قدیمی یه، کلی دنجه، کلی دوست داشتنی یه(جای جدید طاقچه داره، باغچه داره، حیاط داره، حیاطش حوض داره، حوضش نمیدونم ماهی داره یا نه روش برف بود)!
البته میشه اینجوری هم گفت آدمایی اونجان که شاید هر جای دیگه رو هم دوست داشتنی کنن!

خیلی حال تایپ فارسی ندارم


پ.ن:


  • هر کی بهتون گفت ایرانیا مهربونن، به هم کمک می کنن، هوای هم رو دارن...... یه زبون درازی بهش بکنین و بهش هرهر بخندین(من نگفتم فحش بدینا، مسوولیت فحش ها پای خودتونه).....از نظر آدرس دادن هم بیخود اسم اصفهانیا بد در رفته........هممون عین همیم.......حالا گیج زدن من تو پیدا کردن موقعیت های جغرافیایی مزید بر علت میشه ولی نامردی آدما اونم تو سرما خیلی درد داره!
  • تردد تو جاهای مختلف شهر حس های مختلفی به آدم منتقل می کنه و من از تردد تو جاهایی که موقع برانداز شدن از پایین به بالا trace می کنن متنفرم!
  • اگه یه سقف بالاسرتونه ، سالمین(مخصوصا از نظر فکری) و کسایی هستن که دوسشون دارین 1000 بار بگین خدایا شکرت چون آدم یه چیزایی میشنوه که .......
  • امروز صدف یه کتاب Conjuguer (صرف فعل فرانسوی) از انقلاب واسم گرفت.........دستش درد نکنه!
  • دارم فیلم Alexander می بینم ( نیوشا 3-4 سال پیش واسم رایت کرده بودا ولی نمیدونم چرا تا الان سراغش نرفتم)
  • Enfin Dieu merci

چهارشنبه 17 بهمن

۱۶.۱۱.۸۶

نازهای آهنین


عجب دور و زمونه ای شده ها....
قبلنا ناز کردن یه فعالیتی بود که به قشر خاص و لطیفی از جامعه بر می گشت؛ ولی الان ماشالا هر کی از راه می رسه یه کوهستان ناز داره!
حالا ناز شدن پسرا که مقوله ای :-& آوره بماند ............. اینکه یه مجموعه ای ازآهن و فولاد بیاد واست ناز کنه خیلی حرص داره.....
آخه این چند وقته یه تیکه آهن 4 چرخه همچین گذاشتمون سر کار..................جاتون خالی!
اون موقعی که تهران از برف تعطیل شد ماشین های باهوش ما هم سریع فهمیدن و خودشون و تعطیل کردن و اصلا به روی مبارک هم نیاوردن که شاید آدم کار داشته باشه.....
جالب تر این که انگار هر چی این ماشین ها گرونتر شن نازشون بیشتر هم میشه!
تو اون برف و سرمای خفن خوب گفتیم تقصیر خودمونه ( آخه ماشین رو تحویل نگرفیم و گذاشتیمش تو بخش غیر مسقف حیاط) بعدش دیگه نمی دونم چی شد که یهو حیا کرد و عین موتور هواپیما شروع به کار کرد!!

یه چند روزی حسابی خوشحالمون کرد تا اینکه یه روز که یادم نیس صبح بود یا شب دوباره شروع کرد به ناز کردن........ تا جایی که بابا و دادا فنی کار ما هم از پس این همه ناز برنیومدن!
کار به آدم های این کاره تر رسید و ما هم بالاخره فهمیدیم اشتراک ایران خودرو یعنی اینکه یه آقاهه میاد خونتون و کلی تلاش می کنه که از هر راهی شده دل این اعجوبه ناز و ادا رو نرم کنه ولی زهی خیال باطل..........
اگه به یه پیت حلبی اون قدر ور رفته بودن یه قری میداد که این بچه پر ناز و نوز ما(!!!!!!) استارت هم نخورد.......
اینجوری بود که بابا تصمیم گرفتن با استفاده از روش های تربیتی آدمش کنن :->
و چنین بود که نازنازی ما با ignore دسته جمعی از سوی همه اعضای خانواده قرار روبه رو شد و دیگه دریغ از یه نگاه که بهش بشه ( بیچاره چه زجری کشیده)
تا اینکه سه روز پیش نمیدونم بابا از سر دلتنگی یا دلسوزی هم که بود رفت یه نگاه زیرچشمی بهش کرد (نمیدونم روش شده تو چشای بابا نگاه کنه یا نه) و بعدش یه استارت و بعدش چشمای من که از صدای ماشین باز شد!

:-O

البته اصلا فکر نکنین که به این زودی دست از ناز برداشت چون میدونست که تابلو میشه............ واسه همین یه چراغیشو قرمز کرد که بگه من هنوزم ناز دارم و بکشید!
ولی بابا گول نخورد که........ فقط به علی گفت که ببرش دکتر!
علی هم نه که با 10 (9-) سر عائله نمیرسید ناز ایشونم بکشه تلاش کرد یه تایمی واسش خالی کنه ...........
قرار بود امروز برن دکتر ...... که نازنازی دیگه دیشب از ترس آمپول یا خودشیرینی یا هر ادای جدیدی که داشت عین قرقی روشن شد و دیگه هیچ لپیش گل ننداخت و ......
ولی بابا گول نخورد که......بازم تاکید کرد که دکتر سر جاشه....... حالا هر چی هم که اعجوبه ملاحت صداشو ریز کرد که بابا دلش رحم بیاد دیگه اثر نداشت!
امروز از صبح رفتن دکتر ، علی هم به دکترش که آشنا بود سفارش کرد که چندتا آمپول ویتامین الکی هم شده بهش بزنن که دیگه ادا در نیاره!


حالا همه اینا که گفتم فکر نکنین می خواستم از محصولات وطنی خرده فنی بگیرم....... فقط می خواستم به آقای منطقی گوشزد کنم که بچه هاشون رو یه کم بهتر تربیت کنن! ( بابای من درسته که خیلی کارشو بلده ولی چند تا بچه تربیت کنه آخه!)

نتایج:
-در حدی که نازتون رو می خرن ناز کنین
-بهترین راه واسه اهلی کردن بچه بی اعتنایی یه
-وقتی تو مرحله بی اعتنایی هم هستین بچه رو زیر نظر بگیرین
-و آخر
تو زمستون ماشیناتونو نذارین روش یه متر برف بشینه بعد که یخ زد به کارخونش فحش بدین!

پ.ن:
  • امروز جایزه های جشنواره خوارزمی رو دادن! (خوب زیاد به ما ربطی نداشت، قرار نبود جایزه بگیریم ولی شاید یه روز خواستیم بگیریم)
  • هنوز نمی دونم سرانجام Super Tuesday چی شده که در موردش چیزی بگم!
  • فردا بعد یه عمری می خوام برم دفتر روزنامه سر بزنم!
  • من تازه فهمیدم انجیر دوست دارم!
  • هی می خوام غر نزنم نمیشه.......... خوب تایپ فارسی سخته! :(
  • انتظار زندگی رو قشنگ تر می کنه حتی اگه واسه چیزی باشه که میدونی چیه....... حتی اگه موضوع فیلمی که قراره دستت برسه رو هم بدونی(و حتی بدونی فرانسویه با زیرنویس انگلیسی)!
  • امروز ظهر تو راه برگشتن از کلاس واسه اولین بار یخ زدن رو حس کردم....... سرد بوداااااااا!
  • خیلی از اینکه دیگه دیر به کلاس نمی رسم حال می کنم!
  • Dieu Merci


سه شنبه 16 بهمن

۱۵.۱۱.۸۶

یه اپسیلون سلام




"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


تو نه مثل آفتابی ، که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند ، تو همچنان که هستی!!!"

پ.ن:

  • اول سلام
  • خوب اینجا خیلی نوئه کم کم درسش میکنم
  • میگن خوبه هر چیزی رو موقع نیاز بهت بدن که قدرشو بدونی.......یعنی من الان قدر اینی که دارم و میدونم
  • Epsiloneer رو دوست دارم
  • شما ها رو هم همینطور!
دوشنبه 15 بهمن